تبليغاتX
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست - برای عروسك هاي هباء

برای عروسك هاي هباء

يا كاشف الكرب

به نام خداي هباء و  پرز

 آره...بو مي ايد هباء..اين جا هم بو مي آيد. اينجا، اما بوي تعفن مي آيد! بوي گند انسانيت اينجا حال ادم را به هم ميزند..بوي عوض كردن كانال وقتي از شهر تو ميگويند،بوي نفهميدن تو مي ايد كه نفسها را تكه تكه ميكند،..

انشا بنويسم هباء كوچك؟ بگويم گريه ميكنم  براي چشم هاي تو كه به جاي رنگ آبي اتاق كوچكت بايد رنگ خون ببيني؟ تكه تكه هاي بدن همسايه را ببيني ؟ سقف بي خانه و سرماي وحشي شب راببيني؟بگويم ميفهمم!؟ ..چه بگويم؟از اين جا بگويم كه صبح صبحانه خورده و آسوده  به خيال نياز تو ، چند قدمي لكه رفته ايم توي خيابان ها  و چند تا شعار و وجدان راحت ، يا بگويم از آنجا كه تو هستي و  معلوم نيست كه هنوز" باشي" يا نه!؟..يا نه، بگويم از گيلاس هايي كه به مباركي قتل عام غزه به هم ميخورد به اميد نبودن تو!

 نه! توجايشان را تنگ نكرده اي پنج ساله ي كوچك،كه خداعرصه ي زمين را برشان تنگ كرده. ميبينم  دست كثيفي را كه روي لباست نشسته و مي خواهي از تنت بكني اش اما...مي خواهم خودم را بالا بياورم از اينكه نميتوانم اين دست را از دور گردنت قطع كنم  تا یک لحظه نفس بكشي..نفسي به آرامش كودكي و من، كه اينجا‌، مستم از هزار نفس بي دغدغه  ..

پنج، شش ساله ي چشم تيله اي من،من لال ميشوم مثل انسانيت كه امروز،اما تو بمان و بار ها و بارها براي من و امثال من تعريف كن كه چطور روح كودكي ات را با جنگ و خون و جسد و تجاوز و يتيمي وعروسك سوزي خط خطي كردند و با انگشتهاي كوچكت جهان را آنچنان محكوم كن كه نبودنش را آرزو كند!

 

 

پ.ن: اگر باور نکردید بخوانید آیه ی ۸۴-۸۵ و ۹۶ سوره ی بقره را که راست گفت خداوند بلند مرتبه! 

(_ سكوت_ )

 

 

!! نوشته شده توسط سکوت | 15:45 | جمعه بیست و دوم آذر 1387 •

RSS