به نام حق
- هــرصبح درهــوای ِ تو پَـرمی کـشم، ولی / هــرشب، دلی شکسته به کاشانه می بـرم
- با گردباد باش كه تا آسمان روی / بالا پسند نیست نسیمی كه هرزه پو ست
و چقدر سخته همبستر اين گردباد شدن..
-خوب است بَدمَستی بدون ِ باده هم گاهی ....!
- با خود گفتم كه زود راه بيفتم/ تا نكند كه به اشتباه بيفتم / مستم و اين احتمال هست كه در راه / گاه بمانم به پاي و گاه بيفتم ..
-حرف حرف حرف...همش حرف ! بسه ديگه!.. شبيه دستگاه بازيافت...
- رحم اللَّه امرء تفكّر فاعتبر،
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
-دلا ديوانگي كم نيست، شايد عشق كم باشد / اگر زنجير ها را زور اين بازو نمي برّد....
- به مضمون قول شاعري ،حتي گوسفندي ندارم كه به كلماتم ايمان بياورند...
طوفاني ، شده در شرق ايمانم
و در راه ميان خويش بيش از پيش
مي لنگم
به غربم ميدواند آنچه بر دنيام مي ريزد
و من در خلسه اي دور از چه آيا خوب آيا بد....
.
چگونه ميتوان هم درد بود هم التيام درد
يا يك مشت زهرو مشت ديگر پادزهر درد!
و اين در اختيار محض بودن ،
ميكشد من را..!
كه دامن باز ودستم بازو دل بي حصن ..
و مشتي در خفا و ديگري در كار بر هم ريختن.. در كار بي حاصل
عجيب از انتخاب درد..،
از اين اشتياق سر كشيده در طمع بر اشتباه محض
وقيحانه به مايحتاج روحم سنگ مي پاشم
جسورانه به اين، بد ، درد ، پستي ، تلخ.. ميپيچم..
و انگشتي كه بر وجدان سردم ضربه ميبارد
مي آويزم!
و اين داروي بي همتاي دردم را
ميان راه
مــ
ي
ر
يــ
ز
مـــــ ..
.
نه آنكه از پريشاني و از اين مطلق تاريك ،
بلکه از اميد ِبر تاريك
از اصرار بر اين انتخاب شرم
ميترسم................................................................................
( ـ سکوت ـ )
حسین را منتظران کشتند
.
.
.
.
.
.
.
دعا کن پیک نور آید
شب و روز ظهور آید...
ميان خانه اي پر از مدرن
ميان خانه اي پر از لوازم خيال
ميان خانه ام
نشسته ام
به شيشه هاي قدي كشيده دور خانه چشم دوختم
كه برق
مي رود !
و من كه تازه فهم مي شوم، كه ..شب!
كه نور روز رفت..
به نقطه اي كه از تمام خانه مركز است
دراز مي كشم ،
و گوش مي كنم...
صداي هوي هوي هيچ دستگاه برقي هميشه روشني
به روي پرده هاي خسته مانده ي دو گوش ،
خط نمي كشد
و هيچ نور كاذبي
ميان چشم هاي من فرو نمي رود
ولي
چرا ؟ ..غريبه مي شوم
ميان خانه ي خودم
بدون برق؟
بي صدا؟
بدون نور؟..
بلند مي شوم
ميان كوره راه مبل ها و ميز ها ،
ميان حركتم به سمت شيشه ها ،
به ميز مي خورم،
به صندلي،
به اين ،
به آن...
كبود مي شوم بدون برق !
به شيشه مي رسم
ودست مي كشم به گونه هاي شيشه ،
سرد...
و دستهاي من
و شب
و خانه
...سرد
كسي به در به تقه اي نگاه ميزند
سر از كنار شيشه مي كشم به سوي در
و در كه باز مي شود :
تويي !
كنار در
در اين دقايقي كه برق رفته است
چه سن و سالي از دلم
گذشته است...
عبور مي كني
از ميان خانه اي كه گرم نيست
برق نيست
و نور
.. نيست
قدم كه مي گذاري از برون به خانه ام
چه اتفاق جالبي !
برق
مي رسد...
( ـ سکوت ـ )
.
به نام حق
آه ! اي آرامش جاويد ! كي آيي به دست ؟
آسمان ، يك لحظه ،حالي دلبخواهم داده بود ...
پ.ن:از درخت شاخه در آفاق ابر / برگ هاي ترد باران ريخته!/ بوي لطف بيشهزاران بهشت / با هواي صبحدم آويختـــــــــــــه
اصلا هواي باران خيسم كرد...
پ.ن: يك لحظه، يك نفس ،نه ، كه يك بار / در طول زندگيتان فكر مي كنيد؟ !
پ.ن: چمران شهيد...و من كه ديوانه وار شيفته ي اين مردم
پ.ن: بايد ياد بگيرم دنيامو توسعه ي عرضي بدم نه اينكه دائم به درازي طوليش اضافه كنم.. تازگي ها فهميدم جايي خوبم كه روحم پهن بشه وتاق باز يه نفس اروم بكشه ! ..
پ.ن: كتاب " اين مردم نازنين" رضا كيانيان رو اگر گير آورديد ، تا ته بي وقفه بخونيد..فقط جايي بخونيد كه بشه بلند خنديد...همه ي لذتش به خنديدن با يك صداي بي قيد و رساست!!.
پ.ن: تو كيستي ، كه من اين گونه ،بي تو بي تابم؟ / شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
پ.ن: چقدر در فكر فرارم اين روز ها از روزهام
پ.ن:در اين دنيا آفتاب همواه در سر زدن است
بهار همواره در رسيدن
و دل، مدام در فهميدن!
پ.ن:آلبوم " شيراز چل ساله " ، از گروه دنگ شو، فوق العاده بود، از دست نديد
شايد براي رسيدن
براي كال نبودن
ديگر فرصتي نباشد
تويي
و تويي
كه تنهايي
و تنها "همين حالا"ي زندگي ات
مثل ايستادن روي لبه ي بالاترين پنجره ي يك ساختمان 24 طبقه
بايد بايستي
ترست را از توي دلت بگيري
و گــاز بزني
با درد
استيصال
و اشك
و دلهره ات را فرياد بكشي....
با چشمان باسته
خيالت راحت..وقت هست.. تا جان داري دلهره ات را گريه كن..
بعد
نگاه كن كه پنجره پشت سرت بسته شده با يك قفل بي كليد
تا مطمئن شوي كه حالت درست است
.
.
حالا
آنطرف ذق ذق كردن دلت
آنطرف صدايي كه درد ميكند ازجيغ ممتد ترس
آنطرف ماهيچه هاي خشك شده از عمق ارتفاع
و ذهني خالي از تنها حقيقت ِ هست : راه ِ بيراهي كه سقوط! ،
چشمانت را باز ميكني
ميگذاري زمان بريزد توي وجودت
تا اجزاي جسم جنون زده
خودش را جمع كند
كم
كم
و بعد
آرام گوشه ي خيالت چيزي ميخزد
كه اگر تا بايد سقوط ، 24 طبقه
تا پشت بام،تا صعود
فقط
يك طبقه
( ـ سکوت ـ)
- نفسم تلخ می شود گاهی ...
گاهی ...
گاهی ...
خوش به حال مار که به تلخی زهر زیر زبانش عادت دارد..
پ.ن: آخیـــش!! دلم واسه قالب خودم تنگ شده بود!..هیچ جا خونه ای که بهش عادت داری نمی شه.
همیشه زلزله هایی هم هست
که روح را به لرزه می اندازد
شدیدتر از آن که فکر کنی هم هست
که ناگهان
گم می شود زمین
و تو می مانی در جایی
بی آسمان
شدیدتر از این ها هم هست
مانند من که گاهی
گم می کنم تمام نام های جهان را
و فکر می کنم که سنگم
و فکر می کنم که سنگ یعنی چه
و فکر یعنی چه
و چه یعنی چه ...
( عليرضا قزوه)
اصل نوشت :
۱ - هر شب دعاي مستجاب شده ي ديروزه
۲ - يوسفي شده كه دارد به چشم هاي زليخا خيره خيره نگاه مي كند
زل زده به نگاه فتانه ي شيطانه ... !
كه:
" دارم
ديگر
يوسف
نبـــــاشـم... "
يوسفي كه بدش نمي ايد يك بار هم لباسي
از پيش پاره كند...
۳ - دلم توي تابه ي خشك تابستان ، چقدر هواي باران دارد و خيسي
۴ - ...
۵ - دلم یک بار بویش را زیارت کرد... این یعنی / نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی / نمی خواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد / دعای دست می گویی، چرا چیزی نمی خواهی؟ / از اين سر گشتگي سمت تو پارو ميزنم مولا / از اين گم بودگي سوي تو پيدا مي كنم راهي..
۶- می خواستم برای دلم گریه سر دهم / نشکست قلب و ذکر مصیبت تمام شد..
صبح اگر کشتی این قوم به جودی بنشست / از منش نیز سلامی برسانید شما..
شب هاي قدرتان با بركت و زير نگاه رحمت الله
..
هنوز
از چاله در نيامده
در چاه چه مي كني !؟
باوركن . . . باوركن
كه با اين گامهاي اندك و
كورسوي اين چراغ ِ
رو به موت
... مي رسي !؟...
.. نمي رسي به التيام آن درد مشترك . . .
گيرم كه ، زمستان گذشت و
اين تاك هم جوانه زد
گيرم كه ، اين جوانه خوشه شد و
يك اربعین گذشت و
اين خوشه شد شراب
آخر ؛ اي رانده از گذشته و
پيش رو سراب . . . ،
تو با تناسخ انديشه و
زمان چشيدن چه مي كني ؟
مستي در يك شب سرد و
خسوف محض !؟
نگفتمت
در مباداي غلظت سرما
خشك مي شوي
نرو !؟
نگفتمت
هيهات ؛ چاله چاله چاله
چاله پيش روست
نرو !؟
نگفتمت
كه دلبستگي خطاست !
آنهم به آن
سيال شيرين كام
كه در خشكناي
خشك آن تاك
مي خزد آرام !؟
ترس من وُ تو از لجاجت جاده نيست
آنجا كه
كورسوي چراغ رهگذري هم
غنيمت است
برات رفیعی
خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می ماند ،
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد.
پرنده می داند
که باد بی نفس است
و باغ تصویری است.
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند
ه.ا.سایه

