تبليغاتX
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
به نام حق

 

بی درد و بی غم است چیدن رسیده را

خامیم  و درد ما از کال چیدن است

(قیصر.امین پور)

 

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیافزاید عشق!

(فاضل نظری)

و:

از آن زمان كه قطره بو ي ياس را شنيد

انگار با زلالي خود "وحي "را شنيد!

قطره براي چكيدن اميد داشت

با اين كه ابر حوصله ي قطره را نداشت

از آن زمان كه قطره به فكر فرود بود

صحراي آسمان به نگاهش حقير بود

قطره براي چكيدن صبور بود

هر چند آسمان پر هرم طلوع بود

.....

قطره در انتظار رسيدن بخار شد

روزي كه چك چك باران شروع شد...

(-سكوت-)

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:58 توسط سکوت |


آی پیچک!پیچک!

آنقدر دور دلم پیچیدی

آنقدر محکم و بی وقفه تقلا کردی

که فلج شد

 دل تنها و نحیفم پیچک..

 

آی پیچک! پیچک

یادت هست؟:

که دلم زیر وجودت له شد؟

نفسش پر پر شد؟

شادی اش را گم کرد؟

مرگ را پیدا کرد؟..

 

آی پیچک.. پیچک..

کاش از پیش خبر می کردی

تا به فکری دل بیچاره ی خود را

پیش از آمدنت

به کسی می دادم

دور از این جا ببرد!

ببردتا هر جا...اما ببرد!

 

آی پیچک.. پیچک

یادت هست؟

"دم آخر" شب بود

بادو باران و من و ماه همه

دور تو ...

بی انصاف!....دل من کودک بود!

(- سکوت-)

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:45 توسط سکوت |


براي تابش خورشيد شمع روشن كرد

از آن زمان كه طلوعش ز ياد ها رفته..

و :

از شمع نپرسيد كه پروانه چرا سوخت

شمعي كه خودش گرد وجود دگري سوخت

پروانه فداي رخ افروخته ي شمع!

در شمع چه غوغاست كه اينگونه دلش سوخت؟

 

(-سكوت-)                                                                                                             

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:14 توسط سکوت |


 حرفی نیست... :

هر قلب به اندازه ی مشتی بسته است

هر مشت برای حفظ رازی بسته است

دستی که گشوده شد برایت روزی

دیباچه ی قلبی است که عمری بسته است...

(-سکوت-)

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:38 توسط سکوت |


اگر تو باز نگردي

 اميد آمدنت را به گور خواهم برد

و كس نمي داند

كه در فراق تو ديگر

چگونه خواهم زيست

چگونه خواهم مرد...

(-حميد مصدق-)

اين جمعه هم آمد و تو نيامدي....

.

.

و از بنده:

.

در ماده اي سياه نوشته

اگر كسي

در ملك ديگري

چاهي كند ،

سنگي به عمد بر سر راهي بيافكند ،

يا هر خسارت و آسيب ديگري بزند ،

او عهده دار خسارت نمي شود

با استناد به منطوق فوق:

اگر كسي

در قلب ديگري

با اذن او

چاهي كند ،

زخمي به عمد بر در و ديوار آن زند ،

يا منجر به هر آسيب ديگري بشود ،

او عهده دار قلب شكسته نمي شود.

(-سکوت-)

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 10:44 توسط سکوت |


بعد يك عمر قناعت دگر آموخته ام

عشق گنجيست كه افزوني اش از انفاق است

(-فاضل نظري-)

...

يك قطره آب ؛ بود؛ با دريا شد

يك ذره خاك با زمين يكتا شد

آمد شدن تو اندرين عالم چيست

آمد مگسي پديد و نا پيدا شد

(-خيام-)

...

و از بنده:

گل هاي قالي زير پا پر پر نگشتند

از حرف هايي كه نگفتند؛ بر نگشتند

از هستشان با يك گره تا لحظه ي مرگ

در زير پا" قالوا بلي" را بر نگشتند

               

               ****

از قرن اول آدم!

از قرن قلب

از قرن خاك و نزول و بلا و درد

انسان

نوشت و گفت و شنيد

از واژه اي به بزرگي آفتاب

از واژه اي به مبهمي سايه و سراب

انسان

از روي سنگ هاي بيابان شروع كرد

و "عشق "را

مشق كرد و گريست

انسان

از بودنش

تا هست هاي پس از اين

درد ِ خستگيست

خواهد نوشت و گريست...

(-سکوت-)

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:47 توسط سکوت |


گل های خرزهره

در حسرت بازی نقش گل میان عاشق و معشوق

 می میرند

گل های خرزهره

میان مریم و لاله

در انتظار ناز یک تمجید

می میرند

گل های خرزهره

در حسرت رفتن به یک مهمانی پر شور

 می میرند

گل های خرزهره

در حسرت لیلی شدن در چشم بلبل ها درون دشت

 می میرند

گل های خرزهره

 در خواب یک آن بوی نرگس را به خود دیدن

می میرند

گل های خرزهره

آنقدر بالای سر قبر عزیزان سبز می مانند

 می میرند

(ـسکوت ـ)       

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 23:55 توسط سکوت |


خدا بیامرز قیصر ساده حرف میزد.

خودش میگفت:

از من گذشت

اما دلم هنوز

با لهجه ی محلی خود حرف می زند

با لهجه ی محلی مردم

با لهجه ی فصیح گل و گندم

کاش همه این جوری حرف میزدن ساده ی ساده...

و چند خط وزن دار از بنده:

 

به دو گوشه ی ستاره

 شب وتاریکی رو بستم

به ستاره ها سپردم

که تا وقتی بر نگشتم

به کسی نگن که تنهاست

دل ساده ی سیاهی،

که:" ستاره های آبی!

دل شب یعنی تموم  قصه های بی پناهی...!"

به ستاره ها سپردم

 که واسه دلش بتابن

که واسه قلب شکستش

دوای عشقو بیارن

که یه روز، روز شه سیاهی

که نترسه از ستاره

که بدونه قهر آسمون یعنی "مرگ ستاره"!

(-سکوت-)

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:32 توسط سکوت |


سلام

عیدتون مبارک

دلتون شاد و تنتون سلامت

  و یه عیدی کوچیک :

آب سیب،پرتقال،طالبی،کدام؟

مشتری:مزه ی کدامشان به طعم شادی بهار؟

هر سه را به هم زد و به مشتری فروخت!

مشتری:مخلصم!چقدر شد حساب ما؟

-دشت اول است،با بهار،او حساب میکند..

(ـ سکوت ـ)

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 12:5 توسط سکوت |


خواستم بنویسم :

استقلال ..آزادی!...دیدم واژه ها آلوده اند

خواستم بنویسم :

رهایی اراده ها...دیدم کمر واژه از فرط عقلانیت خم شد

خواستم بنویسم:

جاده های جدا جدا...دیدم واژه از بی احساسی گریست

ندانستم چگونه بگویم دلم رهایی از همه را می خواهد.جاده ای که در آن من من باشم..تنهای تنها!

خسته ام از اسارتی به نام دوست داشتن که مرا نابود کند تا خود بماند...

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:25 توسط سکوت |