تو بنده اي . هر جا در وظيفه ات شك كردي اصل بر احتياطه..انقدر در فعلت احتياط كن تا مطمئن شي حق بندگي رو به جا آوردي..
شهيد صدر وقتي از مسلك حق الطاعه حرف مي زنه ، اول ..شك راحت طلبانه اي مي خزه توي قفسه ي سينت كه : يعني كه چي آخه..!، پشت مي كني، نمي خواي بپذيري.. مسلك قبح عقاب بلا بيان بهتره ها...منطقي تره حتي !
اما بعد كه مي نشيني رو به روي خودت و بي تعارف فكر مي كني..
دستت از زير چونت مي افته..بعد
تو ميميوني و
يك دنيا عشق به اين نگاه ، به این فهم
و اينكه نه فقط تو اصول
نه آيا همه جاي زندگي
بايد؟
نه آيا بنده
یعنی؟
..........
من
...؟!
پ.ن۱-۱: این رو یک سال پیش یاد داشت کرده بودم. حالا بعد از یک سال خوندنش چقدر خجالت داشت..
پ.ن ۲-۱: اون چه نوشته شد مربوط به علم اصول فقه بود و مربوط به حلقات شهید صدر
پ.ن۲ :من يك تن و او بسيار ، من ساده و او عيار / او مي كشدم ناچار، آنسوي كه شيدايي است..
پ.ن ۳ :همه جا گويم كه تو را مي جويم ..كه تو را مي خواهم ..
پشت دري
نشسته ام
در انتظار واقعه اي، " خود به خود ...عبور "
در رو به روي وسعت يك ، سبز تيره در
و هر ازگاه
تكرار مي شوم
در دانه هاي آبي فيروزه اي يك تسبيح
در موج ابر و غبار و
خيال نور..
...
آرام روي خاك
لم داده ام
و چشم بسته ام
و فكر مي كنم كه" چه راهي؟"
و فكر مي كنم كه..
و فكر مي كنم..
.......
كم كم
در لايه هاي حافظه ام،
دارم
ترديد مي كنم!
،
بايد كه بود !
راهي براي فهم حضور
راهي براي آنكه بداند
هركس
آن سوي زنگ هاي نشسته به پاي در
كين سو
منم
،
جز تقه اي به صورت آهن!
جز كوبشي به زانوي در!
راهي
به جز صدا
چيزي شبيه فهم
....
اين كوچه فاجعه است؟
يا
اين در؟
اين استقامت بي فهم
اين،
قطعه قاطع تن کوچه ؟
.....
ذهنم
تكيه داده است
بر بي كلامي بی حد
بر بي نشاني محض
بر مقتضاي آنچه فراسوي اين در است...
بر آن همان رهي كه به خاطر نيامدم :
بر نشت حادثه اي چون من!
....
تسبيح آبي فيروزه در كفم
پشتم به پشت محكم در
آسوده روي زمين..
ناگه
باران كمانه مي كند به صورت تسبيح
و
من
نرم نرم
در تارو پود سكوت
در ميان جوهر فهم
مبسوط مي شوم..،
و فكر مي كنم
صداي پاي كسي، هر آن
تاريكي ميان دو تكه ي در را
پاره مي كند
و نور
به نشت حادثه ي من
تابيده مي شود
....
( - سكوت - )
پ.ن: خواستم شعری ازش بگذارم دیدم نمیتونم انتخاب کنم ..
کلامش چیزی شبیه زلزله بود برام..اشعار "حافظ ایمانی" رو اگر نخوندید بخونید.
من افتخار نام تو را دارم..
نفسش ميريزد روي زمين
نگاهش می شکافد
جان ميدهد
دستهاي بسته ی هستی..
امامش، همسرش ، علي
چيزي سنگين تر از در خيبر بر دست هايش
خاك مي پاشد توي دهان دنيا
دنيا تار
دنيا تيره
دنيا تمام
مي شود
يك بار، همين جا، براي علي
دیروز تمام بدن تو سپرم شد
امروز تماشا شده ام تا شدنت را
به نام حق
این چند کلمه را آرام بخوانید ...
حرفهایی هست برای گفتن / که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرفهایی هست برای نگفتن
حرفهایی که
هرگز / سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند..
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند / اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند ،
اگر یافتند، یافته می شوند
و در صمیم وجدان او، آرام می گیرند
و اگر مخاطب خویش را نیافتند
/ نیستند
(شاندل و شریعتی)
ايستاده
با قامتي كشيده به اقرار
رج مي زنم
تمام نفس هاي مانده را،
كه در دست هاي باد،
كه در چشم هاي نازك يك فصل مانده است
.
.
من
انبساط فهم
در ارتعاش برگ برگ تغزل
در روشناي روز ،
مي شوم امروز
در اين طليعه ي سبز
در اين نگارش
نور
.
.
آغوش مي شوم
هر ذره نام تو را اين فصل
مغرور مي شوم
هر بار ياد تو را در دل
ايستاده و
با قامتي كشيده پر از تو
تقطيع مي شوم
بر وزن فاعلات زمين
بر وزن سادگي نام تو....
از عشق
( - سکوت - )
ریز نوشت : حوت..اسفند ..سپندارمذ، امشاسپند اسفند
من
عاشق
این اوقاتم ، به هر نامی.
ر . ز : اسفند ۸۶ بود اولین روز این وبلاگ/ پنجره تمام عاطفه ام/ سالگردت پر برکت
ر . ز : یک موج خوانش ۱ هفته ای از سرم رد شد که قلپ قلپ کتاب خوردم
یوسف آباد خیابان سی و سوم / جانستان کابلستان /دوباره خوانی اندکی تاریخ بیهقی / سرزمین گوجه های سبز /فیه ما فیه و ...
برای روزهای بی موجی..
ر . ز : عاشقان از گوَن دشت عطش تاق ترند / ماهیانی که اصیل اند در اعماق ترند..
به نام حق
- هــرصبح درهــوای ِ تو پَـرمی کـشم، ولی / هــرشب، دلی شکسته به کاشانه می بـرم
- با گردباد باش كه تا آسمان روی / بالا پسند نیست نسیمی كه هرزه پو ست
و چقدر سخته همبستر اين گردباد شدن..
-خوب است بَدمَستی بدون ِ باده هم گاهی ....!
- با خود گفتم كه زود راه بيفتم/ تا نكند كه به اشتباه بيفتم / مستم و اين احتمال هست كه در راه / گاه بمانم به پاي و گاه بيفتم ..
-حرف حرف حرف...همش حرف ! بسه ديگه!.. شبيه دستگاه بازيافت...
- رحم اللَّه امرء تفكّر فاعتبر،
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
-دلا ديوانگي كم نيست، شايد عشق كم باشد / اگر زنجير ها را زور اين بازو نمي برّد....
- به مضمون قول شاعري ،حتي گوسفندي ندارم كه به كلماتم ايمان بياورند...
طوفاني ، شده در شرق ايمانم
و در راه ميان خويش بيش از پيش
مي لنگم
به غربم ميدواند آنچه بر دنيام مي ريزد
و من در خلسه اي دور از چه آيا خوب آيا بد....
.
چگونه ميتوان هم درد بود هم التيام درد
يا يك مشت زهرو مشت ديگر پادزهر درد!
و اين در اختيار محض بودن ،
ميكشد من را..!
كه دامن باز ودستم بازو دل بي حصن ..
و مشتي در خفا و ديگري در كار بر هم ريختن.. در كار بي حاصل
عجيب از انتخاب درد..،
از اين اشتياق سر كشيده در طمع بر اشتباه محض
وقيحانه به مايحتاج روحم سنگ مي پاشم
جسورانه به اين، بد ، درد ، پستي ، تلخ.. ميپيچم..
و انگشتي كه بر وجدان سردم ضربه ميبارد
مي آويزم!
و اين داروي بي همتاي دردم را
ميان راه
مــ
ي
ر
يــ
ز
مـــــ ..
.
نه آنكه از پريشاني و از اين مطلق تاريك ،
بلکه از اميد ِبر تاريك
از اصرار بر اين انتخاب شرم
ميترسم................................................................................
( ـ سکوت ـ )
حسین را منتظران کشتند
.
.
.
.
.
.
.
دعا کن پیک نور آید
شب و روز ظهور آید...
ميان خانه اي پر از مدرن
ميان خانه اي پر از لوازم خيال
ميان خانه ام
نشسته ام
به شيشه هاي قدي كشيده دور خانه چشم دوختم
كه برق
مي رود !
و من كه تازه فهم مي شوم، كه ..شب!
كه نور روز رفت..
به نقطه اي كه از تمام خانه مركز است
دراز مي كشم ،
و گوش مي كنم...
صداي هوي هوي هيچ دستگاه برقي هميشه روشني
به روي پرده هاي خسته مانده ي دو گوش ،
خط نمي كشد
و هيچ نور كاذبي
ميان چشم هاي من فرو نمي رود
ولي
چرا ؟ ..غريبه مي شوم
ميان خانه ي خودم
بدون برق؟
بي صدا؟
بدون نور؟..
بلند مي شوم
ميان كوره راه مبل ها و ميز ها ،
ميان حركتم به سمت شيشه ها ،
به ميز مي خورم،
به صندلي،
به اين ،
به آن...
كبود مي شوم بدون برق !
به شيشه مي رسم
ودست مي كشم به گونه هاي شيشه ،
سرد...
و دستهاي من
و شب
و خانه
...سرد
كسي به در به تقه اي نگاه ميزند
سر از كنار شيشه مي كشم به سوي در
و در كه باز مي شود :
تويي !
كنار در
در اين دقايقي كه برق رفته است
چه سن و سالي از دلم
گذشته است...
عبور مي كني
از ميان خانه اي كه گرم نيست
برق نيست
و نور
.. نيست
قدم كه مي گذاري از برون به خانه ام
چه اتفاق جالبي !
برق
مي رسد...
( ـ سکوت ـ )
.
به نام حق
آه ! اي آرامش جاويد ! كي آيي به دست ؟
آسمان ، يك لحظه ،حالي دلبخواهم داده بود ...
پ.ن:از درخت شاخه در آفاق ابر / برگ هاي ترد باران ريخته!/ بوي لطف بيشهزاران بهشت / با هواي صبحدم آويختـــــــــــــه
اصلا هواي باران خيسم كرد...
پ.ن: يك لحظه، يك نفس ،نه ، كه يك بار / در طول زندگيتان فكر مي كنيد؟ !
پ.ن: چمران شهيد...و من كه ديوانه وار شيفته ي اين مردم
پ.ن: بايد ياد بگيرم دنيامو توسعه ي عرضي بدم نه اينكه دائم به درازي طوليش اضافه كنم.. تازگي ها فهميدم جايي خوبم كه روحم پهن بشه وتاق باز يه نفس اروم بكشه ! ..
پ.ن: كتاب " اين مردم نازنين" رضا كيانيان رو اگر گير آورديد ، تا ته بي وقفه بخونيد..فقط جايي بخونيد كه بشه بلند خنديد...همه ي لذتش به خنديدن با يك صداي بي قيد و رساست!!.
پ.ن: تو كيستي ، كه من اين گونه ،بي تو بي تابم؟ / شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
پ.ن: چقدر در فكر فرارم اين روز ها از روزهام
پ.ن:در اين دنيا آفتاب همواه در سر زدن است
بهار همواره در رسيدن
و دل، مدام در فهميدن!
پ.ن:آلبوم " شيراز چل ساله " ، از گروه دنگ شو، فوق العاده بود، از دست نديد

